تبلیغات
*سوپر استار پونی* - مطالب تیر 1395
*سوپر استار پونی*

سوتی

چهارشنبه 30 تیر 1395 11:44 ق.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
میخوام براتون طنز بزارم
.
.
.
.
.
.




طنز امروز:

چرا دم پرنسس سلستیا از توی نشانش در اومده؟؟


چقدر شبیه همند.....


نظر بدیننن



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 تیر 1395 11:58 ق.ظ

نظر

چهارشنبه 30 تیر 1395 11:30 ق.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
سلام:
بچه ها اگه کسی درباره ی تم یا عکس یا مطلب ها نظری داره اگه دوس داره بگه تا بزارم...

  بای بای



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 تیر 1395 11:38 ق.ظ

تبدیل سانست شیمر

سه شنبه 29 تیر 1395 06:29 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل








ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 تیر 1395 06:37 ب.ظ

سانست شیمر

سه شنبه 29 تیر 1395 06:17 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
(سانست شیمر)




































دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 تیر 1395 06:29 ب.ظ

تیرک

یکشنبه 27 تیر 1395 09:46 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
عکس های تیرک براتون آوردم




ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 تیر 1395 09:47 ب.ظ

سامبرا

یکشنبه 27 تیر 1395 09:45 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
عکس های سامبرا براتون آوردمم



























دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 تیر 1395 09:46 ب.ظ

مین آی ای سی

یکشنبه 27 تیر 1395 09:43 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
عکس های مین آی ای سی براتون آوردم







ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 تیر 1395 09:45 ب.ظ

همگی

یکشنبه 27 تیر 1395 09:11 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل






دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: خوشگله؟؟؟ ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 تیر 1395 09:42 ب.ظ

پرنسس کندس

یکشنبه 27 تیر 1395 09:00 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
عکس های پرنسس کندس براتون آوردم

































دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 تیر 1395 09:11 ب.ظ

دیسکورد

یکشنبه 27 تیر 1395 01:29 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
عکس های دیسکورد براتون آوردم






















دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

داستانی از شش پونی اصلی

یکشنبه 27 تیر 1395 12:44 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
سلام.میخوامون یه داستان از پونی تعریف کنم...
اسم داستان اینه:
(نشان لیاقت)
روزی روزگاری در زمان کودکی توایلایت،ریمبودش(رنگین کمان)،پینکی پای،رریتی،اپل جک و فلاترشای ریمبودش مسابقه ی سرعت داشت.او و فلاتر شای با هم دوست بودند.راستی آن ها هنوز نشان لیاقتشان را به دست نیاورده بودند.ریمبودش و فلاترشای به زمین تمرین رفته بودند.ریمبودش تمرین و ورزش میکرد و فلاترشای او را تماشا میکرد.
توایلایت هم که امتحان داشت با پرنسس سلستیا و داوران و پدر و مادرش به اتاق مخصوص امتحان رفته بودند و توایلایت امتحان را شروع کرد.اما همین که امتحان را شروع کرد اشتباهی همه را تبدیل به درخت کرد.او نمیدانست چه کار کند.
خوب.این هم از توایلایت.فعلا برویم سراغ پینکی پای.بعدا سراغ توایلایت هم میایم.
پینکی پای که جز خانواده ی فقیری بودند همه غمگین بودند.پینکی پای دوست داشت همه ی آن ها را شاد کند اما هر چه میکرد آن ها شاد نمیشدند و غمگین غمگین بودند.
رریتی مشغول یاد گرفتن خیاطی بود.اما نمی دانست که چه طور و با چه چیزی لباسی زیبا بسازد.او خیلی ناراحت بود و نمیداتست که باید چکار کند.
این هم از کار رریتی.فعلا از رریتی هم بگذریم و برویم سراغ اپل جک.
اپل جک داشت در جمع کردن سیب ها به همه کمک میکرد اما نمیتوانست سیب ها را از درخت به پایین بیندازد.او فقط می توانست سیب ها را از روی زمین جمع کند.اما خیلی دوست داشت سیب ها را از درخت بیندازد.
این هم از اپل جک.حالا بریم سراغ ریمبودش.بعدا سراغ همه میایم.
مسابقه ی ریمبودش شروع شده بود و او با فلاترشای به زمین مسابقه رفتند.وقتی نوبت به ریمبودش رسید همه او را تشویق میکردند.
شماره ی معکوس را گفتند و ریمبودش با سرعت از محل مسابقه رد میشد.وقتی ریمبودش از کنار فلاترشای با سرعت رد شد فلاترشای از بالا به پایین پرتاب شد.او خیلی میترسید و جیغ میزد که ناگهان بر روی شاخه ی درختی که پر از پرنده و حیوانات گوناگون بود افتاد و باز از بالای درخت افتاد بر روی زمین.
همه ی آن موجودات ترسیده بودند و همه در لای شاخه ها وبوته ها و لانه هایشان پنهان شده بودند.
فلاترشای که از حیوانات خیلی خوشش می آمد سعی میکرد که آن ها را از لانه هایشان بیرون بیاورد و به آنها بگوید که نترسید.اما او هر کاری میکرد نمیتوانست ترس آنها را کم کند.
ریمبودش هم داشت به مسابقه ی خودش ادامه میداد و به قسمتی رسیده بود که باید پر سرعت ترین سرعتش را به همه نشان دهد.او با تمام قدرتش پرواز می کرد که ناگهان سرعتش زیاد شد.آنقدر زیاد شد که یک رنگین کمان بسیار بزرگ و زیبا درست کرد.هنگامی که او رنگین کمان درست کرد رنگین کمانش جادویی شد و طوری بود که میتوانست به هر کس که مشکل دارد کمک کند و نشانش را به دست آورد.
توایلایت:توایلایت که درگیر امتحان شده بود و همه ی آن کسانی را که در آنجا بودند به درخت تبدیل کرده بود و تعادلش را از دست داده بود،تا آن رنگین کمان را دید تعادلش را به دست آورد و همه را به حالت اولش در آورد.اما از کار خودش خجالت میکشید.
پرنسس سلستیا وقتی به حالت اولش باز گشت با کمی اخم نگاهی به توایلایت کرد و با حوشحالی با دستش به پای توایلایت اشاره کرد.
توایلایت هم به پایش نگاه کرد و دید که نشان لیاقتش را به دست آورده و با
 خوشحالی نگاهش میکرد.

پینکی پای:پینکی پای که داشت سعی میکرد خانواده اش را خوشحال کند،یک فکری به ذهنش رسید.او رفت داخل خانشان و آن جا را پر از بادبادک و بادکنک و چیز های دیگر کرد و بعد هم به همه ی خانواده اش گفت که بیایند و ببینند که او چه کار هایی کرده است.همه ی خوانواده هایشان رفتند داخل و دیدند که او همه جا را زیبا کرده است و هنگامی که همه نگاه میکردند ناگهان آن رنگین کمان زیبا را در آسمان دبدند و همه خوشحال شدند و ناگهان همه با تعجب به پینکی پای نگاه میکردند.پینکی پای هم که به تعجب به آن ها نگاه میکرد به پایش نگاه کرد و دید که نشان لیاقتش را به دست آورده و بسیااار خوشحال شد
رریتی:رریتی که مشغول درست کردن لباس هایش بود،وقتی که نمیدانست با لباس هایش چکار کند،ناگهان آن رنگین کمان زیبا را دید و یک دفعه شاخ جادویی اش او را به یک طرف میکشاند.او یک شبانه روز همین طور به یک طرف میرفت که ناگهان شاخش او را در یک جایی متوقف کرد.او با تعجب به این طرف و آن طرف نگاه میکرد که چشمش به یک تپه ی پر از الماس افتاد.او با خوشحالی همه ی آن الماس ها را جمع کرد و به خانه اش برد.او با آن الماس ها یک لباس بسیار زیبا ساخت و همه از آن لباس خوششان آمد و هنگامی که لباس هایش را به تن خود کرد و جلوی آینه ایستاد،دید که نشانش را به دست آورده و او هم بسیییااار خوشحال شد.
اپل جک:اپل جک که مشغول جمع کردن سیب ها بود،هر چه میکرد نمیتوانست سیب ها را از روی درخت بیندازد پایین.اما وقتی آن رنگین کمان زیبا را دید همان طور که با تعجب نگاهش میکرد درخت را با پا هایش تکان داد و دید که توانست سیب ها را از بالا ی درخت پایین بیندازد.و وقتی نگاه به پاهایش انداخت،دید که نشان لیاقتش را به دست آورده و داشت با خوشحالی فراوان سیب ها را جمع میکرد.

فلاترشای:فلاترشای هم داشت سعی میکرد حیواناتی را که ترسیده اند از لانه هایشان بیرون بیاورد و با آنها دوست شود.اما اوهرچه میکرد نمیشد. ناگهان او هم آن رنگین کمان زیبا را دید و هنگامی که او به رنگین کمان نگاه میکرد بقیه ی حیواناتی که ترسیده بودند آمدند کنار فلاترشای و ان ها هم با تعجت به ان رنگین کمان  زیبا نگاه میکردند.فلاترشای هنگامی که آن ها را در آغوش خود گرفته بود به پایش نگاه میکند و میبیند که نشان لیاقتش را به دست آورده است و او هم بسیار خوشحال میشود.

ریمبودش:وقتی ریمبودش با سرعت بسیار زیاد پرواز میکرد او هم مانند بقیه به پایش نگاه میکند و میبیند که نشان لیاقتش را به دست آورده و او هم مانند بقیه بسیار خوشحال میشود.
پایان
.
.
.
.
.
.

(و این بود داستان ما)





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 تیر 1395 01:25 ب.ظ

پرنسس لونا

یکشنبه 27 تیر 1395 12:39 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
عکس های پرنسس لونا براتون آوردم



























دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 تیر 1395 12:44 ب.ظ

پرنسس سلستیا

یکشنبه 27 تیر 1395 12:22 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
عکس های پرنسس سلستیا براتون آوردم





































دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 شهریور 1395 04:40 ب.ظ

فلاترشای

یکشنبه 27 تیر 1395 12:18 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل
(فلاترشای)





ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 تیر 1395 12:20 ب.ظ

اپل جک

یکشنبه 27 تیر 1395 12:17 ب.ظ

نویسنده : queen توایلایت اسپارکل

(اپل جك)








ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 10 آبان 1395 02:47 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 2 1 2

ابزار هدایت به بالای صفحه